خیال بی فروغ


دوش به سراغ خیال رفتم

در کنجی نشسته بود

سر بر دست نهاده بود

غمگین

عبوس.

دست بر دوشش گذاشتم

نگاهش

بی فروغ.

من شوخ و شاد

او برده بود همه چیز از یاد

من سراپا گرم

او بی آهنگ و سرد

من به تقلا و هیجان

او انگار نه در زمین و زمان.

سرد شدم

رنگ باختم

همه چیز از یاد بردم

در کنجش نشستم

سر بر دست نهادم

شدم

غمگین

عبوس،

نگاهم

تهی

بی فروغ.

 

/ 0 نظر / 4 بازدید