"دوست من، عقل"

مثل شیشه شکست

ولی بی هیچ صدایی

دل پریشان من،

به گوشم می رسد

نوای غریبانه اش

در میان سکوت سنگین آشنایان،

ضجه می زند

تلخ و غریب

در میان پوزخند دوستان،

آه، می دانم

طاقت ندارد و می میرد

در میان سکوت خویشان.

بسیار سخت است

و بسیار سهمگین،

برنمی تابم

عشق نادان

خشونت یاران

دل سنگی دوستان،

دوست نمی دارم

ضجه را

پریشانی و درماندگی را،

نمی پسندم

سرما

سکون

و سکوت را.

عقل هی می زند:

بر پا خیز

همت قوی دار

دست در دست من بنه

دندانها بر هم بفشار

همه را ز یاد ببر

بیباک باش و استوار

پیش خواهیم رفت،

غمین مباش

عشق خواهد آمد

دوستی و مهر نیز

بر پایت خواهند افتاد

خوار و زبون.

 

/ 0 نظر / 3 بازدید