سایه در جهنم


خواب دیدم نیمه شبی

ایستاده بر جهنم در کنار دری

از پشت شیشه نظاره می کردم

سایه ام بود در غل و زنجیر

عرق از همه جایش سرازیر

تازیانه ها بر او وارد می شد

از چپ و از راست

از پس و از پیش

نعره هایش بس گوشخراش

دلم می شد ریش ریش

خودم سر تا به پا تشویش

افتاد گوشه چشمش به من

پاک و منزه سر و بدن

گویی فرشته نجاتش بدید

زد فریادهایی بس شدید:

صاحب من اوست

باعث اینهمه شر و شور اوست

بگیرید او را

برهانید مرا.

تازیانه دو چندان شد

آتش از زمین و بالا شد

آمد این ندا:

این همه رفت بلا

چیزی نشد دستگیر ترا؟

تو بودی در پس او

همچون هوا و هوس او

دایم او را هل دادی

عقل زکفش براندی.

باز نعره اش به گوشم رسید:

هیچکس از این عقل و هوش ندید

هوا و هوس بودند همه کاره

من وصله ای پاره پاره، بیکاره

بگیریدش

به زنجیر کشیدش

مرا او به پای خود بست

برد به هر جای ذلیل و پست.

سر فرو نهادم شرمگین

بیامد ناگه صدایی سهمگین

پریدم ز خواب با تنی تبدار

باز سایه بود مرا در کنار

نگاهش کردم

کمی ماچش کردم

بگفتم:

توبه،

توبه،

حتما شنیده ای این سخن

از هر کس، دهن به دهن

که

دگر می نخورم در همه عمر

بجز

امشب و فردا شب و شبهای دگر

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
نانی آزاد........مترسک

[گل][گل][گل][خرخون][شوخی][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][خرخون][شوخی][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][خرخون][شوخی][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][خرخون][شوخی][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][خرخون][شوخی][گل][گل][گل] [گل][گل][گل][خرخون][شوخی][گل][گل][گل]