کجایی خدا


در میان آدمها جایم تنگ است

زندگی بی رنگ است

حقیر و فسرده

سرد و پژمرده،

کورسویی آن دورها

می زند چشمک

پس تو کجایی ای خدا

چرا نیستی با ما

چرا نیستی پیش ما

بی تو هستیم تک و تنها

در میان آدمیان ناآشنا،

کورسوی آن دورها

دوباره می زند چشمک

بی زبان می گوید:

خدا جایی رود

کاو را بخوانند

تو فقط رخصت بده

بگو بیا

 

/ 0 نظر / 6 بازدید