بیرحم


من در اتاق

تابستان در ایوان

من، سرد و خنک

او، گرم و داغ

چهره اش تبدار، سراپا عطش

صورتش چسبانده به شیشه

در نگاهش هیاهو، غوغا

بی صداست التماسش

غرق التماس است نگاهش

من اما بیرحم

چشم می بندم

 

/ 0 نظر / 3 بازدید