بهار در صورتت


بهار آمد

نشست در چشمهایت،

سبز شد چشمهایت

نورانی و درخشان.

بهار آمد

قدم گذاشت بر گونه هایت،

گلگون شد گونه هایت

تازه و با طراوت.

بهار آمد

بوسه ای زد بر لبانت،

لبانت سرخ شد

خوشمزه و ملس.

زان چشمان سبزت

نوری پدید آمد

رخنه کرد در دلم

انفجار نور شد در دلم،

آن گونه های گلگونت

بیفروخت تنم

از کف بدادم تاب و قرارم

شرم ماوا کرد در دلم

دل در کنجی بنشست

شرمگین شد و لب فرو بست،

آن لبان سرخت

آتش انداخت به جانم

همه رفت صبر و قرارم

سر تا به پا جنونم

سوی تو دوان دوانم

یا رب

نفسی ده

شرم بگیر و مهلتی ده

نگه اندازم از پنجره چشمانش به درون

بسایم گونه بر مخمل گونه هایش

بربایم بوسه ها زان آتشین لبانش

 

/ 1 نظر / 5 بازدید
رضا موسوی

سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگ با مطالب جالبی داری خوشحال میشم به وبلاگ ما هم سری بزنی